|
لبخند می زنی ... کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبهات بمونه... سال نو مبارک
بيوگرافي فروغ فرخزاد شاعري نوپرداز و با احساس، هنرمند نقاش، جذاميان و همچنين فعاليت در امور سينمايي. اشعار فروغ به زبانهاي زنده دنيا ترجمه شده و حتي در كشور ليتواني آثار او ترجمه گرديده است. جوانها و علاقمندان به شعر نو مي باشد. فروغ فرخزاد در ديماه سال 1313 در محله اميريه تهران از پدر و مادري تفرشي پا به عرصه سختگير بود و مادرش زني ساده و خوش باور. فريدون و دو خواهر به نامهاي پوران و گلوريا. پس از اتمام دوران دبستان به تاثير پدرش که علاقمند به شعر و ادبيات بود. کم کم به شعر روي آورد. و ديري نپائيد که خود نيز به سرودن پرداخت. خودش مي گويد که ولي هيچگاه آنها را به چاپ نرساندم. " در سال 1329 در حالي که 16 سال بيشتر از او بزرگتر بود ازدواج کرد. محبت و مهرباني بود. چيزي که دبيرستان به هنرستان بانوان مي رود تحصيلاتش اطلاعاتي در دست نيست. اولين مجموعه شعر او به نام " اسير " در سال اشعاري از او در مجلات به چاپ مي رسد. در يکي از مجلات هياهوي عظيمي بپا مورد نا مهرباني هاي فراوان قرار مي گيرد. " گريزانم از اين مردم که با من به ظاهر همدم و يکرنگ هستند در سال 1332 با شوهرش به اهواز مي رود. فروغ به تهران مي شود در سال 1334 از شوهرش جدا مي شود عمرش هرگز فرزندش را نديد " وقتي اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود ب : در حوزه سينما دوازدهمين شايسته دريافت مدال طلا و نشان برنز شد. ـ بازي در فيلمي از مراسم خواستگاري در ايران. سفارش موسسه ملي کانادا به گلستان فيلم بود. کارگرداني ابراهيم گلستان محصول گلستان فيلم بهترين فيلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد. نويسنده ) اثر لوئيچي پيراندلو در سال اي . در رابطه با زندگي فروغ ساخته شد. دهمين جشنواره فيلم هاي مستند به ياد فروغ نام گذاري کرد. فروغ فرخزاد سرانجام در 24 بهمن سال 1345 به هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان هنگامي که برف مي باريد به خاک سپرده شد. " شايد حقيقت آن دو دست جوان بود
اي دختر بهار حسد مي برم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختي شکوفه اي با ناز ميگشود دو چشمان بسته را ميشست ککلي به لب آب تقره فام آن بالهاي نازک زيباي خسته را خورشيد خنده کرد و ز امواج خنده اش بر چهر روز روشني دلکشي دويد موجي سبک خزيد و نسيمي به گوش او رازي سرود و موج بنرمي از او رميد خنديد باغبان که سرانجام شد بهار ديگر شکوفه کرده درختي که کاشتم دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار اي بس بهارها که بهاري نداشتم خورشيد تشنه کام در آن سوي آسمان گويي ميان مجمري از خون نشسته بود مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب دختر کنار پنجره محزون نشسته فروغ فرخزاد
هر دم به گوشم ميرسد آواي زنگ قافله فرمانده عشاق دل آگاه حسين است اشکم ز هجر روي تو خوناب شد حسين
هويتي مجهول در اهرمن لاخي که صيحه ي پرغريو ضجر هوايش را بلعيده بود. از جنس آنها نبود ولي مجبور به بودن . تمام راه ها سر از ژرفناي مهيبي درمي آوردند که در پوچي محو مي شد . هراس امانش را بريده بود . کابوس فزونبار اين قفس وجودش را مي فشرد . آسمان آن ديار آبگون که نه قيرگون مي نمود . اما باور او فراي اين پريشان روزگار چون سراب بود . در حسرت رهايي در حاشيه هاي ملتهب باور پرسه مي زد . تقدير او چيز ديگري بود چون وجودش خواهان جايي دگر بود . طنين فريادش حصار آفاق را شکست . به ناگاه چشمانش را گشود . آري ! گم کرده ي خويش را بر فراز آن چرخ آبنوس يافت . پر گشود و در آن صولت اهورايي آتشين نفس رهايي يافت ...
ديوارهاي قلب من از خشت درد است اينجا کسي دنبال عشق و عاشقي نيست هرکس که دل سنگين تر از ما هست مرد است اينجا به مردم رنگ شادي پشت کرده رنگ آسمان شهر ما همواره زرد است اينجا غريبي جزئي از اين زندگاني است اين زندگاني هم خودش از خويش طرد است
|
About![]()
سلام دوستان
Home
|