تبليغاتX
شعری برای تو

شعری برای تو

 


لحظه ای که سال تحویل می شه ... تنها لحظه ایه که بی منت به من

 لبخند می زنی ... کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند

 همیشه مهمون لبهات بمونه... سال نو مبارک

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت12:50 PMتوسط یاسمن | |

بيوگرافي فروغ فرخزاد

شاعري نوپرداز و با احساس، هنرمند نقاش،  


 فيلمساز، تهيه كننده فيلم "خانه سياه" در مورد

جذاميان و همچنين فعاليت در امور سينمايي.

 

اشعار فروغ به زبانهاي زنده دنيا ترجمه شده و حتي

در كشور ليتواني آثار او ترجمه گرديده است.


 آثار فروغ فرخزاد هم اكنون هم مورد توجه اغلب

جوانها و علاقمندان به شعر نو مي باشد.

 

فروغ فرخزاد در ديماه سال 1313 در محله اميريه

تهران از پدر و مادري تفرشي پا به عرصه


 وجود نهاد. پدرش محمد فرخ زاد يک نظامي

سختگير بود و مادرش زني ساده و خوش باور.


او فرزند چهارم يک خانواده نه نفري بود.


 چهار برادر به نامهاي امير مسعود، مهرداد و

 

فريدون و دو خواهر به نامهاي پوران و گلوريا.

 

پس از اتمام دوران دبستان به


 دبيرستان خسروخاور رفت. در همين زمان تحت

تاثير پدرش که علاقمند به شعر و ادبيات بود.

 کم کم به شعر روي آورد. و ديري نپائيد که خود نيز

 به سرودن پرداخت. خودش مي گويد که


 " در سيزده چهارده سالگي خيلي غزل مي ساختم

ولي هيچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "

 

در سال 1329 در حالي که 16 سال بيشتر


 نداشت با نوه خاله مادرش پرويز شاپور که 15 سال

از او بزرگتر بود ازدواج کرد.


 اين عشق و ازدواج ناگهاني بخاطر نياز فروغ به

محبت و مهرباني بود. چيزي که


 در خانه پدري نيافته بود. پس از پايان کلاس سوم

 دبيرستان به هنرستان بانوان مي رود


 و به آموختن خياطي و نقاشي مي پردازد. از ادامه

 تحصيلاتش اطلاعاتي در دست نيست.


مي گويند که او تحصيلات را قبل از گرفتن ديپلم رها مي کند

 

اولين مجموعه شعر او به نام " اسير " در سال

 
1331 در سن 17 سالگي منتشر مي گردد. کم و بيش

 اشعاري از او در مجلات به چاپ مي رسد.


با به چاپ رسيدن شعر " گنه کردم گناهي پر ز لذت"

 در يکي از مجلات هياهوي عظيمي بپا


 مي شود و فروغ را بدکاره مي خوانند و از آن پس

مورد نا مهرباني هاي فراوان قرار مي گيرد.

 

" گريزانم از اين مردم که با من به ظاهر همدم و

يکرنگ هستند


ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرانه بستند "

 

در سال 1332 با شوهرش به اهواز مي رود.


 ديري نمي پايد که اختلافات زناشوئي باعث برگشت

فروغ به تهران مي شود


حتي تولد کاميار پسرشان نيز نمي تواند


 پايه هاي اين زندگي را محکم سازد. سرانجام فروغ

در سال 1334 از شوهرش جدا مي شود


قانون فرزندش را از او مي گيرد.


 حتي حق ديدنش را. فروغ  16 سال تمام و تا آخر

عمرش هرگز فرزندش را نديد

 

" وقتي اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر


قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند


وقتي که چشم هاي کودکانه عشق مرا


با دستمال تيره قانون مي بستند


و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من


فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد


چيزي نبود. هيچ چيز بجز تيک تاک ساعت ديواري

 
دريافتم : بايد، بايد، بايد


ديوانه وار دوست بدارم


مجموعه هاي از کارهاي فروغ فرخزاد
الف : مجموعه شعر


ـ اسير 1331


ـ ديوار 1336


ـ عصيان 1338


ـ تولدي ديگر 1341


و مجموعه نا تمام ( ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد)

 

ب : در حوزه سينما


ـ پيوندفيلم (يک آتش) که در سال 1341 در

دوازدهمين


 جشنواره فيلم هاي کوتاه و مستند ونيز در ايتاليا

شايسته دريافت مدال طلا و نشان برنز شد.

 

ـ بازي در فيلمي از مراسم خواستگاري در ايران.

سفارش موسسه ملي کانادا به گلستان فيلم بود.


ـ همکاري در ساختن بخش سوم فيلم ( آب و گرما)


ـ مدير تهيه فيلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به

کارگرداني ابراهيم گلستان


ـ مدير و تهيه و بازي در فيلم نيمه کاره ( دريا )

محصول گلستان فيلم


ـ ساختن فيلم مستند ( خانه سياه است ) از زندگي


 جذاميان که در زمستان سال 1342 برنده جايزه

بهترين فيلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.


ـ بازي در نمايشنامه ( شش شخصيت در جستجوي

 نويسنده ) اثر لوئيچي پيراندلو در سال


1342
ـ و در سال 1344 از طرف يونسکو فيلمي


 نيم ساعته و از برناردو برتولوچي فيلمي پانزده دقيقه

 

 اي . در رابطه با زندگي فروغ ساخته شد.

 

دهمين جشنواره فيلم


 ( اوبرهاوزن) آلمان جايزه بزرگ خود را براي فيلم

هاي مستند به ياد فروغ نام گذاري کرد.

فروغ فرخزاد سرانجام در 24 بهمن سال 1345 به

هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان


 سپرد و روز  26 بهمن در گورستان ظهيرالدوله

هنگامي که برف مي باريد به خاک سپرده شد.

 

" شايد حقيقت آن دو دست جوان بود


آن دو دست جوان


که زير بارش يکريز برف مدفون شد

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت12:44 PMتوسط یاسمن | |


دختر و بهار
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

 اي دختر بهار حسد مي برم به تو

عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا

با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو 

 بر شاخ نوجوان درختي شکوفه اي

با ناز ميگشود دو چشمان بسته را

ميشست ککلي به لب آب تقره فام

آن بالهاي نازک زيباي خسته را

خورشيد خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشني دلکشي دويد

موجي سبک خزيد و نسيمي به گوش او

رازي سرود و موج بنرمي از او رميد

خنديد باغبان که سرانجام شد بهار

ديگر شکوفه کرده درختي که کاشتم

دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار 

 اي بس بهارها که بهاري نداشتم

خورشيد تشنه کام در آن سوي آسمان

گويي ميان مجمري از خون نشسته بود

مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب

دختر کنار پنجره محزون نشسته

فروغ فرخزاد
--------------------------------------------------------------------------------

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت12:3 PMتوسط یاسمن | |


 
 
فروغ فرخزاد
--------------------------------------------------------------------------------
 
گره
فردا اگر ز راه نمي آمد
من تا ابد کنار تو ميماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو ميخواندم
در پشت شيشه هاي اتاق تو
آن شب نگاه سرد سياهي داشت
دالان ديدگان تو در ظلمت
گويي به عمق روح تو راهي داشت
لغزيده بود در مه اينه
تصوير ما شکسته و بي آهنگ
موي تو رنگ ساقه گندم بود
موهاي من خميده و قيري رنگ
رازي درون سينه من مي سوخت
مي خواستم که با تو سخن گويد
اما صدايم از گره کوته بود
در سايه بوته هيچ نميرويد
ز آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پيکر من چرخيد
در چارچوب قاب طلايي رنگ
چشم مسيح بر غم من خنديد
ديدم اتاق درهم و مغشوش است
در پاي من کتاب تو افتاده
سنجاقهاي گيسوي من آنجا
بر روي تختخواب تو افتاده
از خانه بلوري ماهيها
ديگر صداي آب نمي آمد
 فکر چه بود ؟ گربه پير تو
کاو را به ديده خواب نمي آمد
بار دگر نگاه پريشانم
برگشت لال و خسته به سوي تو
ميخواستم که با تو سخن گويد
اما خموش ماند بروي تو
آنگاه ستارگان سپيد اشک
سو سو زدند در شب مژگانم
ديدم که دستهاي تو چون ابري
آمد به سوي صورت حيرانم
ديدم که بال گرم نفسهايت
ساييده شده به گردن سرد من
گويي نسيم گمشده اي پيچيد
در بوته هاي وحشي درد من
دستي درون سينه من مي ريخت
سرب سکوت و دانه خاموشي
من خسته زين کشکش درد آلود
رفتم به سوي شهر فراموشي
بردم ز ياد انده فردا را
گفتم سفر فسانه تلخي بود
نا گه بروي زندگيم گسترد
آن لحظه طلايي عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشيدم
آوازهاي شاد طبيعت را
آنشب به کام عشق من افشاندي
ز آن بوسه قطره ابديت را

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت2:2 PMتوسط یاسمن | |


قيامت بي حسين غوغا ندارد
شفاعت بي حسين معنا ندارد
حسيني باش که در محشر نگويند
چرا پرونده ات امضا ندارد
اگر پرونده ات امضا ندارد
رضايت نامه از زهرا ندارد

 

هر دم به گوشم مي‏رسد آواي زنگ قافله
اين قافله تا کربلا ديگر ندارد فاصله
يک زن ميان محملي اندر غم و تاب و تب است
اين زن صدايش آشناست اي واي من اين زينب است

 

فرمانده عشاق دل آگاه حسين است
بيراهه مروساده ترين راه حسين است
ازمردم گمراه جهان راه مجوييد
نزديک ترين راه به الله حسين است

 


نام من سرباز کوي عترت است/ دوره آموزشي ام هيئت است
پــادگــانم چــادري شــد وصــله دار/ سر درش عکس علي با ذوالفقار
ارتش حيــدر محــل خدمتم/ بهر جانبازي پي هر فرصتم
نقش سردوشي من يا فاطمه است/ قمقمه ام پر ز آب علقمه است
رنــگ پيراهــن نه رنــگ خاکــي است/ زينب آن را دوخته پس مشکي است
اسـم رمز حمله ام ياس علــي/ افسر مافوقم عباس علي-ع

 

 


عالم همه محو گل رخسار حسين است
ذرات جهان درعجب از کار حسين است
داني که چرا خانه ي حق گشته سيه پوش
يعني که خداي تو عزادار حسين است

 

 

اشکم ز هجر روي تو خوناب شد حسين
مويم ز غصه رشته ي مهتاب شد حسين
هر جا کنار آب نشســـــــتم ز داغ تو
از بس که سوختم جگرم آب شد حسين
جانسوز تر ز داغ تو ديگر کسي نديد
خورشيد هم ز داغ تو در تاب شد حسين


گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي
باقلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
گفتمش تصويري از ليلا و مجنون را بکش
عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد
گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن
در بيابان بلا تصويري از سقا کشيد
گفتمش سختي و درد و آه گشته حاصلم
گريه کرد آهي کشيدو زينب کبري کشيد


 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت0:35 AMتوسط یاسمن | |


سازنده‌ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن. پرمعني‌ترين كلمه ما است ... آن را به كار ببر.عميق‌ترين كلمه عشق است ... به آن ارج بنه. بي رحم‌ترين كلمه تنفر است ... از بين ببرش. سركش‌ترين كلمه حسد است ... با آن بازي نكن. خودخواهانه‌ترين كلمه من است... از آن حذر كن. ناپايدارترين كلمه خشم است... آن را فرو ببر. بازدارنده ترين كلمه ترس است ... با آن مقابله كن. با نشاط‌ترين كلمه کار است ... به آن بپرداز. پوچ ترين كلمه طمع است ... آن را بكش

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت8:44 PMتوسط یاسمن | |


باران


و او مثل همه ي آزپيشگان آن ديار اهليت وجود داشت.

هويتي مجهول در اهرمن لاخي که صيحه ي پرغريو ضجر هوايش را بلعيده بود.

 از جنس آنها نبود ولي مجبور به بودن .

تمام راه ها سر از ژرفناي مهيبي درمي آوردند که در پوچي محو مي شد .

هراس امانش را بريده بود . کابوس فزونبار اين قفس وجودش را مي فشرد .

آسمان آن ديار آبگون که نه  قيرگون مي نمود .

اما باور او فراي اين پريشان روزگار چون سراب بود .

در حسرت رهايي در حاشيه هاي ملتهب باور پرسه مي زد .

تقدير او چيز ديگري بود چون وجودش خواهان جايي دگر بود .

طنين فريادش حصار آفاق را شکست . به ناگاه چشمانش را گشود .

آري !   گم کرده ي خويش را بر فراز آن چرخ آبنوس يافت . 

پر گشود و در آن صولت اهورايي آتشين نفس رهايي يافت ...

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت5:26 PMتوسط یاسمن | |


آنجه را که دوست داري بدست آور وگرنه مجبور ميشوي آنجه را که دوست نداري تحمل کني . هميشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمي کند حتي__*#######*
___*#######III*
__*#####III######
__###III##########
_##III##############_________*####*
__##################_____*########## *
__###############ُ###___*#############*
___#################*_###############*
____#################################*
______###########yasaman############*
_______#############################*
________###########################*
__________#######################*
___________*####################*
____________*#################*
_____________*##############*
_______________###########*
________________########*
________________*######*
_________________####*
__________________##*
__________________#*
__________________*

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت7:17 AMتوسط یاسمن | |


غربت من


                      اينجا هوا قدر نگاهت سرد سرد است

                               ديوارهاي قلب من از خشت درد است

                               اينجا کسي دنبال عشق و عاشقي نيست

                      هرکس که دل سنگين تر از ما هست مرد است

                              اينجا به مردم رنگ شادي پشت کرده

                               رنگ آسمان شهر ما همواره زرد است

                     اينجا غريبي جزئي از اين زندگاني است

                              اين زندگاني هم خودش از خويش طرد است

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت7:15 AMتوسط یاسمن | |


خسته ام . خسته از هرچه بوي زندگي مي دهد .
خسته از هرچه رنگ و روي زندگي دارد .
از هرچه طنين زندگي دارد .
ديگر حتي اسم زندگي هم تهوع آور شده است .
كوشش بيهوده ي هر روزه و  باز همان دلتنگي هميشگي . باز همان نخوابيدن ها .
تنهايي در اوج ازدحام .
گلوي گرفته اي كه با هيچ محلولي باز بشو نيست  حتي گريه .
اميد هاي واهي و سرانجام بن بست . شايد هم بيراهه .
دلخوشي   ...
انتظارتمام شدن , به پايان رسيدن .
وباز خط اول  , خسته ام . خسته از هرچه بوي زندگي مي دهد ...

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت6:51 PMتوسط یاسمن | |